تبليغاتX
آساره

آساره
فرهنگی -ادبی

تیام تا دین گیسته پاپی مه زنجیر شو

وندمه وه خاک ومن دسم  پردامون تو

چی اگوم خوشیم چی بی نادینت تا دیدمت

دل ایخواس وه التماس هر سو ایشم قربون تو

ایگتم که ای دله بیو تا بریمش اون ز دل

دیدنش دردی بوئه کس نکنه درمون  تو

دل ایگت سوزه بوین کشته منه داغ تیاش

طاقتم کجا بوئه تا ایگرم سامون تو

اومدم وه سررت گدم ایخوامت نازنین

نگدی تو هم برو کردم دل زندون تو

نه قرار دادی وه مو نه که گرتی دسمه

چی کنم وعشق تو قاصد کیه ایگون تو

نازنین تو سیل کو سوزه دلش زداغ تو

 هر چی داره سی تونه جونش کنه قربون تو

تو بیا رحمی زدل خیر خدا کو همدرنگ

 سیل ایکووه داغ مو ایخوا دلم درمون زتو


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 16:59 توسط هوشنگ پرتو |

ردی ونامردمون بیدن حریفم آستاره

عسرم ده ردنت چی او گلاله آستاره

گتمت مینا بنوش پاپی تیاتم نازنین

روزگارمه ده بات سوز وبهاره استاره

تو گدی دسم بئیر روئیم وه کوهرنگ

نرسه دستی  بمون وا یگ بمونیم استاره

استاره یایش به خیر خنه لوت آی آخمه

دل گرون دنین قشین وحرفیاته آستاره

همدرنگم یه کلوم ایگوی وه مو بیسم وه رت

ای تیام سی دینت وه انتظاره آستاره

نازکم مردن که سهل کشتن خرم سی دینت

چی اگوم جون قابله قابل نداره آستاره

دیریت تشم زنه سوزه منه شو تاسحر

کوگ کو خوش ایدونه که وام بیاره استاره

تو ردی اما بدون مندیرتم مو تا ابد

تیا مه جزاو تیات کسن نوینه آستاره

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 11:5 توسط هوشنگ پرتو |

آساره تش عشقت ها ده جونم

نمیله که گری آروم بمونم

گتم صدگل وه دل والتماسی

بیا بیل مه ده انتظاربمونم

گتش کی می تونم بی ازگل عشق

ساعت سی تو گری هم ده بمونم

مه ار روزی نیا دنیش وه گوشم

موئه بن بن ده غم او چارسخونم

تو هم بشنو آساره نازنیم

که وه دامت اسیر هونه رمونم

سلامم به جوو سیل کو وه ای دل

تو نیل تاکه خمار عشقت بمونم

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 21:24 توسط هوشنگ پرتو |

سازندگی حرکت در مسیر تکامل وبهبود اوضاع رفتاری فرد در زمینه ای که مقبولیت استعداد وعلایق اورا در خودداردخواه در مسیرمطابق با هنجارهای فردی یا اجتماعی وخواه در مسیر عکس جریان هنجارودر این راستا گروه رفتاری وانتخابات نقش موثرومثبت خودرا داشته وفردرا به ترفع یا تنزل در مسیر می رساندآنجا که که فرد همزاد وهمراهی در راستای علایق خودداشته باشددر جوشش شوردرون او ونیز در غلیان استعداد مثمر بوده واورا به سوی هدف رهنمون تر می سازد...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 15:57 توسط هوشنگ پرتو |

این بازنویسی شده شعربالا است

صحبتی از عشق وازمستی

با یکی خمارخواب آلوده

 داستان بیهوده ای باشد

عجیب

زانکه این مست وخمار

پیشتر ازامروزی به دوصد لذت وشوق

از لب جام بلور...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 15:54 توسط هوشنگ پرتو |

صحبتی از عشق وازمستی

با یکی خما رخواب آلوده

 داستان بیهوده ای است عجیب

زانکه این شوکران را

پیشتر ازامروزی به دوصد لذت وشوق

کام گرفته  است نوشیده

صحبتی از احساس

با یکی خالی از این حس غریب

گفتگو با گرگ از اهوست

آنکه شیرینی عشق را

نه در دویدن بی پیرایه بچه آهو

که دردریدنش

با چنگال خود می داند

چون به پایش افتی

رحم خواهد بگذر

درجوابت گوید ناگزیرم

وان دگر قصه نیش عقرب را

که نه از راه کین

کوزاقتضای طبیعت باشد

در جوابت خواند

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 23:48 توسط هوشنگ پرتو |

آن را که جوششی در مسیر شهادت نیست

برگو کجا روی که این راه هلاکت نیست

برگرد به سوی خانه ات وسر در کام کن

که این راه راه عشق است راه ندامت نیست

زنجیربر پای شایدت ومردن به زیر تیغ

بوسیدنی ها خواهدو جز از شهامت نیست

روبر رهت  برگرد غریب گویم به صدباره

این راه نه راه دولت واین راه شوکت نیست

جانبازی ولبخند خواهد ار داری بیا با ما

چون راه عشق است و راه عداوت نیست

آن را که عشق است درنظر حاکم کند اورا

درفکر استحقاق ارضای حاجت نیست


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 22:2 توسط هوشنگ پرتو |

نیشتن اه زندان زنجیر وه دس پا

خور نیاشتن یه روز گار دنیا

ظالم بکوشیت وه خوار وزاری...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 9:11 توسط هوشنگ پرتو |

دلتنگم

دوری تو چنان آزرده مرا

که افسوس دوباره دیدنت

زخمه بر قلبم نحیفم می زند

می سوزم

از داغ جدائیت

بدان سان که شمع در شب تار

وپروانه در طواف

آهی می کشم

افسوس دوباره ای

ونه از جدایی

 که تنهایی مضاعف

سوختن

پرواز با بال شکسته

در سنگلاخ رویای با توبودن

هدیه ام دادی

و ازسپید چشم تو

درشب حیرانی

امیدوار

التفاتی –گوشه چشمی

نگاهی ......

کلام واره ای

به سان دوستت دارم

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 9:10 توسط هوشنگ پرتو |

جمالت نازنین افتو جوو کرد

 تیر مرژنیت هونمن خروکرد

او تش یریق چشیاکت گلیاره

جگر خینم روزی هفت گل کووکرد

 

منم تا توبیایی دوره وه سرره

نیومای هشتی من ده سر ده خره

قرارم رت  نیومای وعده جامو

نونم های وه سر پیمو تو یا نه

 

هزار گل وت گتم امید جونی

تو سی مه داری ودرمو می مونی

نونم چی بوئم ده نازنینم

گری بیشتر ده مالگه دل بمونی

 

تو خووت دوونی وفادار چشیاتم

زمی هرده تونو وکشته لویاتم

چته ناسازگاری وا دل مه

که وت موئه روزی صد گل  فداتم

 

نونی روزگار دیری چطوره

مه وات موئم چطوره ای گلیاره

چنی سخته تو ین بشنو ده ای دل

که می شماره همیشه هه آساره

غریوی عاشقی برده ده ویرم

چی بکم مه وه دوتا درد اسیرم

یکی دیری دوس ودرد عشقه

یکی ده هونمون خوم غریوم

ستین اشکسه چی ای دل کی دیه

ده ای مالگه کسی جورش نئیه

بی وه درد عشقی او گرفتار

که ده دوسش یه لوخنی نئیه

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 9:6 توسط هوشنگ پرتو |

 

واژه ها راز آن ماهی در تنگ بلور

قفس مرغ خوش آوازچمن

می سپارند به باد

وکه بازش گوید

ازبکارت درحرف

که به سان شبهی در شب

درطلب دارد از این رهگذران

کورسوئی را

تاگشایند به دل فریادش

تاکه بینندش باز

و بگویدبودم

وبخوانند:هستی

لیکن این شهرغریب

در سکوتی محزون

مرگ یک گلواژه زیبا

باکلامی چندرنگ

به تماشا دارد

شاید این شهرغریب

خود فراموش نموده است امروز

روزگاری واژه ای

رازی به دل داشته است%

******

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 20:19 توسط هوشنگ پرتو |

دلواپسم مباش

سخن اغازینت

در شب گرم هوا خواهی من

آن دمی را که در این شهر تورا می جستم

به نواخواهی روزان وشبان

که بگیرد دستت به  محبت دستم

لیکن این جمله بیامد به زبان

از کلام گهر افشان لبانت

پس از مرگ

وبیکباره فروریخت آستان درونم

که چسان در نظر اید غم واندوه وفغانت

من هنوز از تب داغت بی تاب

 چشمم از درد جدایی پر آب

که چنین باز شنیدم ازتو

در زیر خاک می زیم

تا که نام زندگی د یدم دوباره برلبت

شادیم آمد به دل بر جای غم

درادامه من چنین بشنیدم

زمین مرادرخویش می گیرد

لحظه ای باز به خود لرزیدم

که چسان از کف من جان ودلم رفت برون

ابر غم بازدرآسمان دلم می دیدم

و چو می خواست ببارد

توبگفتی به کلا م نازنینی

ومن تورادرآغوش

نورامید دوباره دیدم

ودرآن دم که چنین  بازشنیدم

آنگاه بایکدیگر

قلبم از امید واز عشق ومحبت پر شد

من به یکباره

هرچه نام شادیش برخود

دردلم دیدم

می روئیم

با کلام آخرینت

رویش گلهای داودی بیامد در دلم

یادم آمد این سخن بازم زتو

عشق شادی است عشق آزادی است

درمقابل زورقی دیدم

که مرا می برد سوی انتها

تا حقیقت را صفا را عشق را

باغ پرگل زمحبت را

چشم شهلای تورا

به صداقت

بینم                                  


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 20:18 توسط هوشنگ پرتو |

زندگی

زندگی

صبح شده وازجایش بلند می شود با عجله به طرف شیر آب وبعد هم عجله ای بیشتر صورتش را ابی می زند وباسرعت برمی گردد به طرفی می رود چیزی بر می دارد در حال خوردن به این سووآن سومی رود می خواهی بپرسی چرا این همه عجله فرصت نمی دهد با شتاب بیرون می رودمی گویی کجا ؟جوابت را نمی دهد اخر این همه عجله برای چیست خودت هم نمی دانی برایت سوال شده است به دنبالش می روی  او هم می رودساعتی راه را با هم هستید می رود وتو هم به دنبالش به او می گویی زندگی .....ونمی گذارد حرفت را ادامه بدهی به پستویی می خزد تو هم می روی پستو راه به کوچه باریکی دارد اورا نمی بینی  چند بار تا انتهای کوچه را نگاه    می کنی نه اورا نمی بینی کجا ست نمی دانی علامت سوالی بدون پاسخ ودرحالی که با خود کلنجار می روی تا جوابی را پیدا کنی  از گوشه ای بیرون می آید دستش پر است وباز هم به دنبال غدا بوده است می گویی وبا خنده می گویی مگر چند لحظه قبل  نخورده ای وآن هم با  عجله ؟نگاهی می کند ومی گوید چند لحظه دیگه هم باید غدا بخورم مگه نمی دانی ....عصبانی می شوی حرفش را قطع می کنی می گویی آخه زندگی یعنی ....توجهی نمی کند میرود وتوهم به دنبالش از اینکه به تو توجهی نکرده است ناراحتی ولی میروی کمکش نمی کنی چنبدبار به این طرف وان طرف می رود ولی تعادلش را حفظ می کند ومی رود به اومی رسی ومی گویی آخه زندگی یعنی ومی خواهی ادامه بدهی که جمعیتی را می بینی و اورا که می بینند به طرفش      می آیند صحبتهایی وکار بالا می گیرد سروصدایی وهرچه با اوبوده است از او می گیرند واوهم خون آلود می رود وتوهم به دنبالش می گویی نگفتم زندگی این نیست وزندگی یعنی :.... با خشم به تو نگاهی می کند وادامه صحبت را از تو می گیرد حرفی نمی زنی وفقط به دنبالش واوهم   می رود ساعتی مانده تا روز به نیمه برسدوهمچنان به دنبالش وبه دنبال فرصتی که حرفت را بزنی ولی ...ودر این افکار به سر می بری که دوباره جمعیتی وترسی دوباره از زدوخوردی ولی این بار نه واوبا شوقی به میان جمع می رود وتو چون چیزی نمی دانی ورفتار آنها را نمی فهمی ارام در گوشه ای می ایستی خنده می کنند واوهم می خندد می خواهی بخندی اما به چه نمی دانی دقایقی می گذرد واین با برخلاف زدوخوردی که با گروه قبلی داشت اکنون بیشتر از آنچه که در دستش بوده واز اوگرفته اند بااومی بینی تعجب می کنی ودر جایت می ایستی ای مجبور می شوی کمکش کنی تورا که می بیند می گوید ما هم می توانیم  می پرسی یعنی چه حرفی نمی زند      می گویی گوش کن زندگی فقط .....ودوباره عجله ای از ظهر گذشته است می رود وتوهم به دنبالش وادامه مسیر از اینکه فرصتی برای تو نگذاشته است حرفت را بزنی ناراحتی با خود    می گویی چطور اول زد وخورد ولی اکنون ...گویی صدایت را شنیده است می گوید حرفهایی   به آنها گفتم می گویی دروغ با تعجب به تو نگاهی می کند می گویی برای خوردن هم دروغ دیگر حرفی نمی زنید مجبوری فقط به دنباش بروی راه بازگشت گرفته است می رود توهم می روی وقتی که می رسید آنچه آورده است با ظرافتی تمام به این جا وآنجا وبعضی راهم پنهان می کند از کارش تعجب می کنی می گویی فردا هم گویی حرفت را می فهمد ومی داند چه می خواهی بگویی می گوید بله فردا هم ...آهی می کشی اشکت در آمده است می خواهی گریه کنی تمام تلاشت را می کنی تا واو برمی خیزد از آنچه آورده است کومه ای ومی خوردو با ولع تمام می خورد     می گویی باز هم هست عجله نکن می خندد نمی دانی برای چه می ایستی تا از خوردن بماند ووقتی که می بینی از غذا دست کشیده است می گویی زندگی ولی دوباره می خورد به کنار پنچره می روی به بیرون نگاه می کنی دیگرانی را می بینی که مانند او به این سو وآن سو عده ای دست پر می گویی شاید دروغی گفته اند عده ای هم ناراحت وشاید زدوخوردی داشته اند عده ای هم به شتاب وشاید تازه خورده اند سرت را بر می گردانی به تو نگاهی می کند می گویی زندگی یعنی ودر اتاق قدم می زنی زندگی یعنی سربرمی گردانی که بااو بگویی خوابیده است آهی می کشی ودر حالی که با خود زمزمه می کنی زندگی یعنی ..زندگی یعنی می روی.......   


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 20:13 توسط هوشنگ پرتو |

زندگی

 

صبح شده وازجایش بلند می شود با عجله به طرف شیر آب وبعد هم عجله ای بیشتر صورتش را ابی می زند وباسرعت برمی گردد به طرفی می رود چیزی بر می دارد در حال خوردن به این سووآن سومی رود می خواهی بپرسی چرا این همه عجله فرصت نمی دهد با شتاب بیرون می رودمی گویی کجا ؟جوابت را نمی دهد اخر این همه عجله برای چیست خودت هم نمی دانی برایت سوال شده است به دنبالش می روی  او هم می رودساعتی راه را با هم هستید می رود وتو هم به دنبالش به او می گویی.زندگی .....


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 20:13 توسط هوشنگ پرتو |

شعر فارسی ساحلی می خواهم

ساحلی می خواهم

که من این قایق بشکسته زطوفان زمان

بسپارم به پهلوی سپیدش

وبه میهمانی یک خواب قشنگ

فارغ از موج ویکی باد

وغم بشکستن

به سلامت بروم

به کجا من جویم

دست من بربرچشمم درکار

چشم من خسته زشبهای دراز

همه جا می پوید

هرکجا رنگ گلی یاسنگی

یاکه بیند به چراغی ازدور

ساحلی می جوید

به شعف میگوید

آخرآمد همه بی خوابی من

لیکن این شوق نپاید دیری

که یکی ساحل گرم

که سپرده است  به آن زورق را

نه یکی خانه امن

که همان خوان تباهی بوده است

چون بدیده است در آن  دزدان را

که یکی دوش کمر بسته

به تاراج همه هستی او

پس گریزم ازآن

چه بگویم بازت

مانده ام من نالان

در پس سردی این آب ویکی زورق بشکسته

زباد

همچنان می جویم

تاکجا باز رسم بر ساحل

خود نمی دانم من

همچنان می پویم.....

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 20:12 توسط هوشنگ پرتو |

شعر لری دام عشق

دل مه ده دام عشقت هه چی آهویی اسیره

تو بیا رحم کووه حالش که ده تنیایی نمیره

همه عمر وزندگیمه بستمه وتار زلفت

وادلم امرو وفا کو گلیاره نو سو که دیره

شو تا سو خوئم نموره کشتمه ده انتظارت

چش دل وآسمونه آساره تونه بئینه

قاصدی خور بیاره داری ده سفرمیایی

سر تا پاشه زر میریزم ده طلا وپیل ولیره

دل مه وا داغ دیریت سر نمیکه نازنینم

همیشه ها دو خیالت وبونه تونه مئیره

موئمش صبری که تا سونازارت بیا ده دیری

موئه که سیل کووه حالم ده مه طاقتم نمیره

ایسه که تودوس دیری خورت هیسا ده دردم

بیا پا بنی وه سرچش تا دلم آروم بئیره

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 20:9 توسط هوشنگ پرتو |

تمامی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


وبلاگ آساره در نظر دارد با همکاری سایت لور برای سالمرگ مسعود بختیاری ویژه نامه ای تهیه کند از همه علاقمندان به این استاد فرزانه دعوت می شود مطالب خودیا خاطراتی که از اودارند به آدرسredasl@yahoo.com یاای میل سایت لور مندرج در www.loor.irارسال ومارادر پربار نمودن آن یاری نمایند

آرشیو مطالب

موضوعات

آخرین پست های وبلاگ

امروز تولد پسر نامادری ام بود
تا باورم کند ستاره
روزگار من
مینا بنوش
جرعه آبی نثار گلی

سیقه سیلی
تا ....
برای سکوت
من نه از من

پیوند ها

امکانات

www.shereno.com www.shereno.com
Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig

آساره

آساره
فرهنگی -ادبی

آرشیو

تمامی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده