هميشه از منزوي بودن ناراحت بودم ودوداشتم كه اجتماعي باشم وباهمه اينجا آنجا صحبت خنده درد دل وداشته باشم بيرون بودن از جمع را براي خود گناهي مي دانستم وهميشه براي حضور بيشتر درجمع همفكران هم سالن و...تلاش مي كردم ولي ولي حلال خيلي دوست دارم منزوي باشم خيلي لابد مي پرسيد چرا مي گويم لا حضورم در ميان جمع از افسردگي بي اعتمادي خفقان وسكوت روزمره گي بي هدف بودن نبود عشث در زندگي وهمه اينها مواجهه شدم ووقتي كه به اين نوع بر خورد ها هم اعتراض كردم جز شئخي جوابي نديدم يكي مي گفت .....