|
تعطیلی رویا یم رادوست ندارم
قهقهه –خنده هایم رادوست ندارم
دلم از هرچه نام آدم است می گیرد
خجالت می کشم تورا هم دوست ندارم
دیگر از دیگران مایوس مایوسم
همه را هیچکس را هیچکس را دوست ندارم
صبح می اید وافتاب معنایی ندارد
این غریبه ها با خورشید رادوست ندارم
دلم از تعفن آدم می گیرد
ازخودم که خودی درپوست ندارم
حرفم با قله خاموش اتشفشان است
خوابیدن بی موقع ات را دوست ندارم
غمگین یک بغض فروخورده در گلو
خشکی جوی اشک رادوست ندارم
مرگم -زندگی -نیست –رفت- نبودن ها
فرقی نمی کند کدام رادوست ندارم....
خودکار سبزمن سیاه می نویسد
یادش رفته شاید چه رنگی دارد
بیچاره دیروز یواشکی می گفت
روزگار سیاه ودل تنگ دارد
دلم از هرچه قافیه است می گیرد
زبانم از خوانش هر شعر ننگ دارد
عروس ارزویم از پیش مرده است
دلم دفتر خالی از شعروآهنگ دارد
نه سبزه زار بهارنه زردی پاییز
نه دیگر دیشب وامروز معنا دارد
نمی گویم که دلم در فکر آروزیی است
تمام تما م که بیچاره دیگر رویایی ندارد
ادامه مطلب |