|
محمدکاظم علیپور
روسري آبي ات را بردار
اين زلف هاي نقره اي
چنگ در گريبان جهان مي برند
مثل مهتاب رويت
كه ماه را شرمنده مي كند
سربه سر اين دل در به در نگذار
من بيچاره تر از تمام آوارگان زمينم
عاقبت اين اتاق مرا با خاطراتش تنها مي گذارد .
----- وقت آن شده هر چه دار و ندارم است را
به اين سه سطر بسپارم
مثل سالهايي كه هرچه نگاه داشتم
به آن دو چشم سوخته بخشيدم
ودر تاريكي شبي كه شاعر شدم
به جستجوي پيراهني كه بوي يال پريشان دلم مي داد
روبري تمام بادهاي شمال بايستم
و اسب سركشم را
ـ تا صبح شيهه – برقصم .
بي خود براي خودت ماه مي شوي !
من كه لبم پر از حسرت بوسه بود
جز گونه اي خيس از گريه
رفتار ديگري بلد نيودم
تا به تو برسم اين جاده پيرم مي كند
هميشه چند قدم به رسيدن
از ادامه مي ماني .
از بهرام سلاح ورزی در تاسپیده/bahramsalahvarzi.blogfa.com ادامه مطلب |