تبليغاتX
آساره

آساره
فرهنگی -ادبی

دستهاي تو چه زلال بودند

اي روشن ترين ستاره من

لبخند تو سپيد ترين واژه

تا باعث رويش دوباره من

من در طلب نشان مهتاب

ناگاه به شبي توراديدم

با روش هر طلوه چشمت

از ديگري ام به خودرسيدم

با هر سخنت نشانه اي را

از باغ وبهار بديد جانم

در فرصت با شکوه نامت

از عشق شکوفه زد زبانم

هرروز زعطر نام تو مست

به لاله وباغ سلام کردم

شب را به اميد وشوق فردا

تاصبح گل ستاره چيدم

تو گلواژه سرودن من

جانم زنواي عشق لبريز

خوشحال که ستاره ام بودي

تو باعث هر سعادت من

اينک زبرم تو رفته اي جان

اميد که ببينمت دوباره

با اشک نوشتم اين سخن را

تا باورم کند ستاره



 




ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 15:48 توسط هوشنگ پرتو |

تنها یک کلمه

افسرده است

دکتر گفت

در پاسخ سوال مادرم که چرا فرزندم خوشحال نیست

ولی من به او نگفتم

چیزی نیست مرا خوشحال کند

به فضایی تبعید شده ام

که سرشار از هرچه فکرش را بکنی

ومردمش  هم به آن عادت دارند

ودر برابر اعتراض من می خندند

دیوانه شده است بیچاره


آساره  کجاست؟



به خیال دیگران افسرده ام یا هرچیز دیگر

قبول

مجبورم بپذیرم

چون مادرم می خواهد





ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 19:14 توسط هوشنگ پرتو |

جرعه آبی نثار گلی
خرده نانی برای گنجشکی
مهربان شده ای
به همین سادگی

----
دستهایم را نگهدار
چشمانت را به من بسپار
پرواز وجودم خلاصه در نگاه توست


-----
یک نفر برای رویا شعر می گوید
آن یکی برای ارباب
من هم برای سکوت دستان تو


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 19:55 توسط هوشنگ پرتو |





سیقه سیلی ده تو ای چش خمارم

غریوم وتما لویاته دارم

شمار آساره یان دونم که هر شو

ده عشقت نازنین تا صو بیارم




ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 10:17 توسط هوشنگ پرتو |

در آستانه غروب

طلوعی لبخند می زند

آشیانی بنا می گردد

مادری به شیهه کره اسبی می خندد

ودر میان دوآوا

نجوایی پنهان از گوش همسایه

فریاد می زند زندگی

تا آن سوتر

عقربه به سمت صبح بازگردد


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 10:25 توسط هوشنگ پرتو |

غمگنانه ترین آوازت را

به همسایگی شیرین ترین آواها

مهمان کن

در باغچه بودن

گلی بکار

تابهانه ای باشد

برای عاشقی گرگها وآهوان

در تاریکی لحظه ها

خودرا ورق بزن

وببین سطری را

که در آن نوشته شده تو

تا درطلوع

مهمانی ستاره ها

ودرغروب

رقص آفتاب دلتنگت کند


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 10:12 توسط هوشنگ پرتو |

من نه برای تجارت لقمه ها

نه مستی لحظه ها

نه به عیادت

آرمانهای مرده آمده ام

بقیه را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 17:46 توسط هوشنگ پرتو |

        

 در پای ستاره ای بریختم خودرا

   با آه فراق اوبسوختم خودرا

  ا فسوس فقط به حال من می خندید

    عاشق شده ای ببین سزای خودرا


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 19:2 توسط هوشنگ پرتو |

                                                         محمدکاظم علیپور


روسري آبي ات را بردار            

اين زلف هاي نقره اي

چنگ در گريبان جهان مي برند

مثل مهتاب رويت

كه ماه را شرمنده مي كند

سربه سر اين دل در به در نگذار

من بيچاره تر از تمام آوارگان زمينم

عاقبت اين اتاق مرا با خاطراتش تنها مي گذارد .

 -----
وقت آن شده هر چه دار و ندارم است را

به اين سه سطر بسپارم

مثل سالهايي كه هرچه نگاه داشتم

به آن دو چشم سوخته بخشيدم

ودر تاريكي شبي كه شاعر شدم

به جستجوي پيراهني كه بوي يال پريشان دلم مي داد

روبري تمام بادهاي شمال بايستم

و اسب سركشم را

ـ تا صبح شيهه – برقصم .

بي خود براي خودت ماه مي شوي !

من كه لبم پر از حسرت بوسه بود

جز گونه اي خيس از گريه

رفتار ديگري بلد نيودم

تا به تو برسم اين جاده پيرم مي كند

هميشه چند قدم به رسيدن

از ادامه مي ماني .


از  بهرام سلاح ورزی در تاسپیده/bahramsalahvarzi.blogfa.com


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 10:24 توسط هوشنگ پرتو |

در گریز لحظه ها ماندیم
غربت تلخ وگنگ فرداها
درمسیر هنوز رفتیم ما
تا سپیدو وسیاه رویاها
افسوس جاودانه رنگی بود
در طلوع وغروب نقشهامان
ذهنمان غریبه با واژه
پرکند فضای تنهامان
انتظار نشان یک اصرار
درحوالی هر قدم تا صبح
تا عبوردوان دوان رفتیم
از کنار ستاره ها تاصبح
قهرمانان همیشه می میرند
تا بماند نشانی از قصه
دیگران را بهانه ای کردیم
تا رهایی نجات از غصه


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت 20:53 توسط هوشنگ پرتو |

از گفتگوی دیگران نوشته ام

می خواهم

بدون اسارت دوستت بدارم

با آزادی کنارت باشم

بدون اصرار کنارت باشم

بدون اصرار تورا بخواهم

با احساس گناه ترکت نکنم

با سرزنش از تو انتقاد نکنم

با تحقیر به توکمک نکنم

اگر تو نیز با من چنین باشی

یکدیگر را غنی خواهیم ساخت
ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 18:21 توسط هوشنگ پرتو |

ما حاصل عمر فروشیم به ساقی

یک قطر زمی نابتر از فانی وباقی

هر خنده مستانه به از سیب بهشتی

یا آنکه به حشر از تو بگیرند سراغی

----

آخ سی تیمار دس نازت آساره

خنه چی باروبهارت نازاره

واخیال یه پریسک چش تو

میگوارم کم ای تژگاه گلیاره


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 18:43 توسط هوشنگ پرتو |

کاش آن لحظه فقط اومی شدیم

یک نظر در دیده او می شدیم

کاش آن ساعت که می گفتیم برو

چشمها را شسته واومی شدیم


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 20:5 توسط هوشنگ پرتو |

خاک،کوچه ،جدول ،خیابانهای زرد

ظهر ،نان خشک، سفره،چای های سرد

حرف ،گفتگو، امتداد ثانیه ها، عبور

چشم ،کودکان، بی بهانه گریه های درد

زنگ ، انتظار،حرف تلخ همسایه

پدر ،گمشده در بی نام نامهای  مرد

چرا؟بی جواب ترین زمزمه سارا

اگر، همنوای ،دختران وخواهران درد

ساعت ، انتظار،صبح وشام ،بازگشت

پسر،مرگ ،رازشوم سکه های سرد

من ،نگاه ،تصویر ،تکانهای حافظه

صفحه ، قلم ،جنس تلخ واژه های نرد


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:59 توسط هوشنگ پرتو |


سر وه مخار پشت وه بیشه برده ویر هونمو

چشه بسته پوشیه ری کردشه آخر زمو


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 18:56 توسط هوشنگ پرتو |


چيزى گفته ام

پاهاي لنگ وقامت تکيده

دستهاي لرزان وگيسهاي بريده

اينها کلماتي است که فقط نوشته ام

جواب نمي گويم به هر سوال پرسيده

هيچگاه مسئول گردش جهان نبوده ام

يا ثبت تولد کودکي نورسيده

به مادرم گفتم سهم ما از بودن چيست؟

گفت همين که از کميته امداد رسيده

خواهرم خنديد يواشکي گفتم

نخند نمي داني حرام گرديده؟

مي روم تا قدم بزنم در باغ

فکري نمي کنم به هر سوال پرسيده



ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 16:22 توسط هوشنگ پرتو |

برای آساره

برایم  معیار

حقیقت وانسانی

هیچکس مثل تو نیست

بانگاهت که به جهان می نگرم

از تعفن بعضیها
دلم می گیرد

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 17:27 توسط هوشنگ پرتو |

شکسته بال کبوتر

ازدعوای دوهمسایه


نفرین بزرگی است


که تاابدیت

بردامان طبیعت

خواهد ماند

ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 19:27 توسط هوشنگ پرتو |

براي احدچگني
.....

درلحظه هاي دلتنگي ام

آنجا كه غربت مرادرخودمي گيرد

به ياد مي آورم

تپش قلبت را براي من

وزمزمه عاشقانه ات با كسري

درفراسوي روزها

كه ايل درراه است -هي نواته- بخوان

آنگاه جان دوباره مي مي گيرم

 



ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 20:49 توسط هوشنگ پرتو |

حرفی نمی زنم


خنجرت را فرود آر

معنای بودنت...

سرخی خون من

در جام  تو ....




ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 19:36 توسط هوشنگ پرتو |

سیقه شو تا سر صو بام گلیاره

که چشم واخیال تو بیاره

چنی نازاری وقنجی عزیزم

نونم چی بنیم نومت آساره

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 10:42 توسط هوشنگ پرتو |

ماه می تابد......

هم چنان

آساره

در فرارویی یک رویا

افسوس

تنهایی بی انتهاست      


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 16:38 توسط هوشنگ پرتو |

مه خصه هور بغدادم چه بوشم


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 16:7 توسط هوشنگ پرتو |

 

یکی بودیکی نبودتو یه شهرشلوغ پلوغ  پسرکوچولویی بودکه خیلی دلش  می خواست یه فرشته مهربون روببینه وهمیشه این ورواون ورسراغشواز همه می گیره تااینکه یه روزبعدسالها گشتن وگشتن وپرسون پرسون کردن اتفاقی یکی شونومی بینه و خیلی خوشحال    می شه می ره پیشش وباهاش دوست می شه (اینجوری هم که نبوده فقط فرشته ها چون مهربونن زودی با بقیه دوست می شن) فرشته هم باهاش دوست می شه وبهش میگه      نباس با هیشکی دعوا کنه ونباس کسی رو اذیت کنه و....اون هم هرچی فرشته می گه گوش می کنه یه روز ازدهنش می پره وبه فرشته می گه فرشته جون آساره من می شی فرشته اولش حرفی نمی زنه وبعدش می گه باشه ولی یه شرط داره پسره می گه بگو وفرشته شرطش رونمیگه(یعنی میگه بعداٌ می گم) اون هم چون فرشته مهربون رودوست داشته قبول     می کنه ولی روزای دیگه فرشته بهش می گه  نباس اينجوري دلت برامن تنگ بشه و منو دوست داشته باشی پسره ناراحت می شه ولی به وری خودش نمی اره وبه فرشته مهربون میگه آخه چرا ؟فرشته مث دفعه قبل اولش حرفی نمی زنه بعدش میگه اخه آخه تو نباس اينجوري منو دوست داشته باشی تو باید یادبگیری نگی کسی رواينقددوست دارم كه نميتونم ازش جداشم تااذيت بشي فقط باس با همه دوست باشی وخودت هم قوی شی پسره دوباره حرفی نمی زنه وپیش خودش میگه  فرشته مهربون که نمیخوادمنو از خودش دورکنه من می خوام مث فرشته مهربون باشم ولی چکارکنم الان نمی تونم شایدهم اصلابلد نیستم از اون روزبه بعد پسره پیش خودش فرشته دوست داره ولی به اون نمیگه اینو هم بهتون بگم که پسرک یه روزیواشکی به من گفت که  دوست داشته با اون به شهر فرشته ها بره واونجا رواز نزدیک ببینه اخه اون به هرکی میگفته من می خوام به شهرفرشته ها برم هیشکی حرفشوباورنمی کرده وتوخيال خودش هم هميشه مث فرشته ها فكرمي كرده خلاصه چند وقتی از این ماجرا می گذره پسره همش ارزو می کنه یه روزفرشته باهاش مهربونتر بشه حالشو بپرسه یواش یواش نشونی شهرفرشته هاروبهش بگه بهش یادبده چه جوری مث اونا بشه وازاین حرفا اخه اون همیشه از این واون شنیده بود که فرشته ها خیلی خوبن وچرا فرشته با اواينجوري بود نمی دونست ودوست داشت یه روز اینقدر التماس کنه اینقدر گریه کنه که فرشته اونو نوازش کنه ودستشوبگیره وبا خودش ببره تا اون بالا بالا ها جایی که هیشکی نباشه فقط فرشته باشه وفرشته  آخه آخه هیشک رو ندیده بودمث اون باشه ومی گفت فقط یه آساره اس که نه بلده دروغ بگه نه بلد بد بگه نه هیچ کاربد دیگه ای منم اونو خیلی دوست دارم وبعدش می زد زیر گریه ومی گفت چه کارکنم که اساره یا همون فرشته مهربون منو اذیت می کنه کی دیده کجا شنیدی فرشته ها اذیت کنن بعدش هم یه بغض دیگه روتو گلوش می شکست ومی گفت اگه فرشته ها بد با شن دیگه کی خوبه  القصه یه سال دوسال چندسال گذشت وپسرک قصه ما هنوزم که هنوزه همه اش آساره شو صدا می زنه وروز وشب یواشکی گریه   می کنه وطبق قولی هم که به اون داده همه روهمه آدما حتی آدم بداروهم دوست داره  وآرزوش اینه یه بار اساره صداشوبشنوه وبهش بگه کوچولو بیا پیشم .....

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:42 توسط هوشنگ پرتو |

آساره

رویای هرروزه ام

زندگی در کالبدی است

که تابیدن چون تورا

برایم ارمغان آورد

همراهم باش


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 20:21 توسط هوشنگ پرتو |

تعطیلی رویا یم رادوست ندارم

قهقهه –خنده هایم رادوست ندارم

دلم از هرچه نام آدم است می گیرد

خجالت می کشم تورا هم دوست ندارم

دیگر از دیگران مایوس مایوسم

همه را هیچکس را هیچکس را دوست ندارم

صبح می اید وافتاب معنایی ندارد

این غریبه ها با خورشید رادوست ندارم

دلم از تعفن آدم می گیرد

ازخودم که خودی درپوست ندارم

حرفم با قله خاموش اتشفشان است

خوابیدن بی موقع ات را دوست ندارم

غمگین یک بغض فروخورده در گلو

خشکی جوی اشک رادوست ندارم

مرگم -زندگی -نیست –رفت- نبودن ها

فرقی نمی کند کدام رادوست ندارم....

 

خودکار سبزمن سیاه می نویسد

یادش رفته شاید چه رنگی دارد

بیچاره دیروز یواشکی می گفت

روزگار سیاه ودل تنگ دارد

دلم از هرچه قافیه است می گیرد

زبانم از خوانش هر شعر ننگ دارد

عروس ارزویم از پیش مرده است

دلم دفتر خالی از شعروآهنگ دارد

نه سبزه زار بهارنه زردی پاییز

نه دیگر دیشب وامروز معنا دارد

نمی گویم که دلم در فکر آروزیی است

تمام تما م که بیچاره دیگر رویایی  ندارد

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 15:49 توسط هوشنگ پرتو |

میا ناله وه گوش موئه :غریوم!

 هواری واش موئم چی توغریوم

میا لیوه وه تم سیلی خدافظ

گری شادبیم که میها واش بشینم

دین کوگی پیچسه دو دل کوه

سی کی موهونه چی موئه نئونم

سگ هاری نه یه گرگیه قوووقو

نمینم کس وه تش کسین نمینم

زمسونه وبرف پوشنه مالگه ان

اشکارینه ری وه هونمو مئینم

نشسه وه پا ای تش تک تنیا

اسمو اوریه آساره بینم......

 

 

 

کیچه تاریک غریو شولیزی نارم

گریوه گرگ کو میا وه حالم

شرو تلی وه مه دیه ای ساقی

نوئنس توای تلینه نارم

دسی مورم بشینم پا خروئه

میزنم ده زمی طاقته نارم

ری ایلا کس نی اولا سوت وکوره

یا مه مسم یا کس نی وا دیارم

یه پا پا دوئمی پایام نمیرن

یهو دسی میا وا ره گوارم

میخنم شاد موئم نه نه خدایا

آخر اوما ده دیر آساره یارم

دسی مورم بئیرم دس نازش

یهو دینی موئه وامه برارم

وری روکم بوهورشروتله

کجا مه شیوه آسارته دارم

گریوه نه که خین دل میواره

موئم تاریکه و شولیزی نارم

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 21:34 توسط هوشنگ پرتو |

دریغا ناله ام ازدل برون ناید.....


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 23:16 توسط هوشنگ پرتو |

 سیاهی حرف روزگارم نشونی بختم وچاره

 

غریوی هم چه رین داره موئمش وا تو  آساره

 

خورداری ده تنیایی  چه دردی داره نازاره ام...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 11:32 توسط هوشنگ پرتو |

آستاره

 

يي شو

 

تونه جون پاپريك دم مالگه تون

 

بيو

نيگم وامه يه لوخني... 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 19:46 توسط هوشنگ پرتو |

تمامی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


وبلاگ آساره در نظر دارد با همکاری سایت لور برای سالمرگ مسعود بختیاری ویژه نامه ای تهیه کند از همه علاقمندان به این استاد فرزانه دعوت می شود مطالب خودیا خاطراتی که از اودارند به آدرسredasl@yahoo.com یاای میل سایت لور مندرج در www.loor.irارسال ومارادر پربار نمودن آن یاری نمایند

آرشیو مطالب

موضوعات

آخرین پست های وبلاگ

امروز تولد پسر نامادری ام بود
تا باورم کند ستاره
روزگار من
مینا بنوش
جرعه آبی نثار گلی

سیقه سیلی
تا ....
برای سکوت
من نه از من

پیوند ها

امکانات

www.shereno.com www.shereno.com
Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig

آساره

آساره
فرهنگی -ادبی

آرشیو

تمامی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده