تبليغاتX
آساره

آساره
فرهنگی -ادبی

- سوال ديگه اي نيست؟

 نه فقط يه سوال!

 بپرسين:

 به نظر شما اه يادم رفت آره به نظر شما ميشه من هم ...بابا همش يادم ميره ميشه من هم بتونم يه روزي شعر بگم ؟

چرا نميشه زندگي يعني اتفاقه هركي ممكنه  بااين اتفاق روبرو بشه

ببخشین ولی من كه از شاعری چیزی سرم نمیشه؟

ربطي نداره اگه بخوا د شعري بياد خودش مياد گفتم حاصل يه اتفاقه مطالعه هم كنيين بد نيست

ميشه شما چند تا كتاب....

كتابهاي درسي رو بخونين ومطالعه آزاد ديوان شعرا خوبه

خيلي ممنون وفتتونو به من دادين

خواهش مي كنم

مزاحمتون نميشم خداحافظ

خداحافظ

 ورفت اوهم خودرا به زحمت به يكي از نيمكتهاي حياط دانشكده رساند ونشست اين بار هم گذشته بود ولي چند بار به خود لعنت فرستاد كه نتوانسته است از دست من كه ....از جا بلند شد وبه طرف كلاس به راه افتاد ساعت فلسفه بود استاد درباره يكي از موضوعات پيچيده فلسفه غرب صحبت مي كرد واو غرق در افكار خود بود سلا م سلام ميشه چند لحظه وقتتون رو بگيرم بفرمايين اينجا نميشه اگه لطف كنيين ونيمكت را به او نشان مي داد  وبعد از يك مقدمه كوتاه حرفش را به او مي زد واو هم ....واحساس كرد شانه اش به شدت تكان خورد حواست كجاست استاد باتوئه؟

بله استاد؟

يعني چي بله استاد معلومه كجايي در س گوش نميكنين وفردا هم استاد استادكه واحد روپاس نكرده ام

ببخشين استاد

استاد هم بي توجه به اورويش را برگرداند ودرس راادامه داد با صحبتهاي استاد ودلخوري او سعي كرد حواسش را جمع تر كند وبه درس توجه كند وبراي جلب توجه استاد در گفتگوي درسي چند كلمه اي گفت وساغت فلسفه را تمام كردهنگام بيرون آمدن از كلاس عذر خواهي كوتاهي  از استاد كرد چند قدمي نرفته بود كه صداي آشناي سينا اورا به خود آوردقربان حواس جمع قربان رفيق خودم پسر معلومه كجايي اگه خبرت نكرده بودم معلوم بود استاد چه بلايي سرت مي آورد

 –آره استاد بااون اخلاقش

-بگذريم اينو بگو كه چي شده

-چيزي نشده فقط يه خورده حواسم پرت شده بود

-باهمه آره با ما هم ماروسياه نكن بگو چي شده

-حتماٌ بايد چيزي باشه اگه چيزي بود بهت مي گفتم

-حالا چرا ناراحت مي شي ما يه چيزي پرسيديم تو هم اينطور پرخاش مي كني بابا بي خيال حالا چي ميخوري من كه دارم از گرسنگي مي ميرم.

نفس را حتي كشيد كه سينادست از سرش برداشته بود ولي افكار اورا راحت نمي گذاشتند تصميم گرفت كه به چيزي فكر نكند ولي محيط دانشكده را به دنبال او مي گشت

زندگي را هميشه بيهوده مي دانست وخسته از تكرار روزهاكه دانشكده وخانه را در خودداشت وديگر هيچ تنوع دوستان روز ها شب مي شد واو خسته از روز مي خوابيد وفردا هم اينطور ووديگر هيچ تكرار تكرار دانشكده هم كه مي آمد هدف خاصي نداشت ودرس ودانشگاه را هم مانند بخشهاي ديگر تكراري زندگيش ادامه مي داد وخود هم به اين تكرار عادت كرده بود وبصورت اتوماتيك از صبح برنامه اش را انجام مي داد صبحانه اصرار هاي مادر كه عجله نكن واو كه مي گفت ديرم شده ودويدن كوتاهي تا ايستگاه تاكسي دير رسيدن به دانشكده ومعذرت خواهي هاي مكرر ودرس وشوخي وتفريح وورزش وتعطيلات هم برنامه هايي با دوستان ودامن طبيعت وروزها مي گذشتند ويكنواختي خودرا از دست نمي دادند البته تنوع رفتارهاي روزانه باعث مي شد احساس تكرار نكند ولي وقتي دقت مي كرد يكنواختي را مي ديد ورفتارهايي كه بصورت غريزي انجام مي شدندهميشه احساس يك اتفاق را ارزو مي كرد كه زندگي رنگ ديگري بگيردولي كمتر اتفاق مي افتاداين افكار اورا در خانه كشاند ووقتي به خودش آمد كه در را بازكرده ومادرش در مقابلش ايستاده بود سلام شازده پسر

-سلام مامان خودم

-چطوري عزيز دل مادر

-خوبم كسي زنگي پيغامي چيزي

-هيچ خبري نبوده زود برود دست و صورتت را بشور وبيا كه غذات يخ مي كنه پسركم

-آخ فداي مادر مهربون خودم ورفت بعد از پاك كردن دست وصورتش آينه لحظه اي اورا به خود مشغول كرد اي چه كنيم باتو كه آه چي مي شد مي فهيدي وسري تكان داد اخ وبه طرف آشپز خانه به راه افتاد طبق عادت هميشگي در حين خوردن غذا با مادر شروع به صحبت كردودوباره بيرون رفتن ها وسفارش ماد كه عزيزم دير نكني ها من دلم هزار ره ميره ولبخند او چشم هاي هميشگي اش كه بيشتر اوقات اورابه بد قولي ختم مي شدبرنامه درسي اش طوري بود كه تا اواخر هفته فكرش را مشغول نمي كرد تصميم گرفت بخوابد ولي دوباره افكار آزارش مي داد فردا ميرم دانشكده نه بابا اگه دوستان منو ديدند چي بگم يه چيزي ميگم مثلاٌ اومدم حذف واضافه اين هم بهانه خوبي نيست حذف واضافه كه گذشته چي بگم اصلاٌنميرم ظهر دم دانشكده مي بينمش ولي من كه برنامه فرداشو نمي دونم اين هم از بخت منه و آهي كشيدوقتي چشمانش را باز كردساعت از5گذشته بود يادش آمد كه با يكي از دوستانش قراري گذاشته است با عجله لباسهايش را پوشيد و از دربيرون امد.

دوباره صبح آغازروز ديگري بودواوامروزبه او هم مي انديشيد واورا مانند ديگر برنامه هايش در ذهن داشت وبا خود گفت امروزهر طوري شده ولي يادش آمد كه اوجورديگري بود وبا ديگران فرق مي كرد به خودش نهيب زد نه هيچ فرقي نمي كند همه از يك قماشند وقاطعانه با خود گفت كه امروز كارا يكسره مي كند به اين دلمشغولي ها عادت نداشت واز اينكه او اينطور مشغولش كرده بوددلخوربود

دانشكده حال وهواي هميشگي اش راداشت ولي براي او اندكي فرق مي كرد او امروز برخلاف هميشه به جستجوي او آمده بود چند بار از پله هاي طبقات بالا وپايين رفت كلاسها را سرك كشيد حياط را چند دور زد ولي خبري نبود برنامه را نگاهي كرد آره نيم ساعت ديگر كلاس داشت لبخندي زد ودر مقابل در ورودي به انتظار ايستاد يكي از هم كلاسي هايش تا اورا ديد به طرفش امد وصحبت درس وواحد را پيش كشيد در حالي كه توجهش به در بود بااو مشغول صحبت شد وچنددقيقه بعد در حالي كه چنددانشجودوره اش كرده بودند وارد حياط دانشكده شداحساس خاصي به اودست داد با دانشچويان گرم صحبت بود وهركس چيزي مي گفت با لبخندي كه عادت هميشه اش بود جوابش را مي داد لحظهاي در چند قدمي اوايستاد صحبتش با يكي از دانشجويان به درازا كشيده بود مي خواست جلوبرود نتوانست هم كلاسي اش هم مدام حرف مي زد واومجبوربود جوابش رابدهدودر يك لحظه تنها شد وبه طرف در ورودي امد سرش را برگرداند ومي خواست بگويد چند لحظه كه او بي توجه وارد سالن شدآهي كشيد كه دوباره فرصت را از دست داده بودبا خشم نگاهي به هم كلاسي اش كرد وبا خود گفت اين از كجا پيدايش شدوناخودآگاه خداحافظي كوتاهي كرد وبه طرف كلاس به راه افتادشور عجيبي داشت وخود هم تعجب مي كردچرا اينگونه بودنمي دانست.

درس ادبيات از آغاز روزهاي تحصيل براي اوجذابيتي بر خوردار بود ولي نه آنگونه كه به ادبيات مشغول باشد گهگايي كتابي مي خواند ورمان هاي پليسي را ورق مي زد گاهي هم كتاب شعري را وان هم براي وصف حال دوستان مي خواند عشق از نگاه او چيزي نبود جز ارتباط عاطفي يك عاشق ومعشوق واينكه شاعرمعشوق خودرا مي بيند ووصف حال اوچشمان گيسوان ودوري وفراق يار شعري مي گويد بعضي ها هم انها را حال وهواي عارفانه مي گفتند كه برايش تقريباٌبيگانه بودواوكه روزگارش به تفريح وورزش مي گذشت كمتر يوسف گمگشته باز ايد به كنعان غم مخوررا مي فهميد ولي در چند بار نفال به حافظ به مادرش گفته بود يعني خوب است ومادرهم راضي شده بود ولي ساعت ادبيات اكنون برايش ساعت ديگري شده بوداستاداز غزليات حافظ مي خواندودر باره عشق مي گفت وبراي اوجذابيتي خاص داشت اکنون گیسوی دلبران همان رشته هایی بود که اورا اسیر کرده بوددوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بوديكي از دانشجويان متلكي پراندوسوال ذهني اش را گفت بیچاره حافظ شب وروز نداشته وای به حال ما وهمه خندیدند اوهم لبخندی زد وآهی کشید کلاس را دوباره استاد متعصب ومدافع ادبیات در برابر سوالات دوستان که شوخی را تایید یا رد می کردند گرفته بود واو در خیال خودغوطه ور شده بود آره نه بابا من هم از او که کم ندارم درسته که اوادعاش میشه میگه همه چی می دونه ام من هم نا سلامتی آره واین تصورات وبه ناگاه صدایی شنید زشته این کارها واو هم جواب داد استاد درست میگه وخنده استاد وکلاس چی زشته پسر تو مث اینکه سفربودی وفهمید که آره بحث تمام شده است واودر عالم دیگروناخود اگاه وارد شده است ساعت دیگر گذشت واو با دیگر برای تعویض نمودن کلاس وارد راهروی دانشکده شد قصدپایین رفتن از پله ها را داشت که دوباره واوازدور می امد سرگرم صحبت وبا دانشجویان گفتگو می کرد احسنت به این همه هوادارما را چه به گدایی دربار سلطان واز کنار آنها گذشت می خواست لحظه ای توقف کند ولی نتوانست احساس کرد همه دانشجویان متوجه اوهستند وراز دلباختگی اورا می دانند قدمهایش را تند تر کرد با ترس برگشت ب ب ب بله چیه سهیل چیه چه خبرته پسر اون از کلاس این هم از حرفش را قطع کرد چیزی نیست ونفس راحتی کشید از چیزی دلخوری نه بگو شیطون دوباره چه بلایی چیزی نیست بابا اصلاٌولش کن بیا بریم چیزی بخوریم گشنمه حالا چرا ناراحت میشی گفتم اگه کاری از دست من بر می اد وچون سکوت کرده بود سینا هم بخث را عوض کرد وبه طرف بوفه دانشکده به راه افتادند

ساعتهای درس ودانشکده دل ودماغش را گرفته بود چه کند چه کند کجا برود کجانرود بعد از آن برخورد که بعد از شب شعر دانشکده پیش امده بود آره شب شعر دانشکده چرازودتر به این فکرد نیفتاده بودم واز جا بلند شد استاد با اجازه وبه در اشاره کرد استاد هم با سر تایید کرد وسخنش را ادامه داد از کلاس که بیرون آمد سریع به طرف برنامه فرهنگی دانشکده رفت وخنده لبخند خنده وقهقهه ای سرداد وبا نگاه هم کلاسی ها به خود امد بله بعد از ظهر همان روز برنامه شب شعر دوباره برگزار می شد نشاط عجیبی وجودش را فرا گرفته بود تا لحظه دیدار چند ساعت بیشتر نمانده باید خودم را اماده کنم نشاط عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفته بود دیگر نتوانست به کلاس برگردد در راهرومشغول قدم زدن شد کتابخانه را دید به طرف کتابخانه به راه افتاد وچند لحظه بعد او هم انجا بود از کتابخانه بیرون می امد اضظراب سراسر وجودش را فرا گرفت سلام خانم سلام ویک نگاه کوتاه وگذرا سلام ویک نگاه کوتاه گویی اورا ندیده بود ناراحت ودلسرد بر یکی از صندلی های کتبخانه تکیه داد با این همه بی تفاوتی نسبت به من چطور علاقه ام را افسوس این هم از شانس ماست ولی حتما باید یک راهی باشه اینجوری که نمیشه بی خیال اصلا ولش کن همه زندگی مرا گرفته است بعداز ظهر قال قضیه رو می کنم یا رومی روم یا زنگی زنگ وخودرا با کتاب شعری سرگرم کرد تورا من چشم درراهم اینها هم که همه عاشق بودن از خسرووشیرین گرفته یا نیما همه تورا من چشم درراهم گفتن از بخت بد ما چه کنیم می ریم تا شب شعر بعد از ظهر وتکلیفی که معلومش می کنم این را گفت واز جا بلند شد کتاب شعر را نیمه باز در رها کرده بود هنوز ابیات را می شد دید شباهنگام که بر جادره ها چون مرده ماران خفتگانند  

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 22:34 توسط هوشنگ پرتو |

تمامی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


وبلاگ آساره در نظر دارد با همکاری سایت لور برای سالمرگ مسعود بختیاری ویژه نامه ای تهیه کند از همه علاقمندان به این استاد فرزانه دعوت می شود مطالب خودیا خاطراتی که از اودارند به آدرسredasl@yahoo.com یاای میل سایت لور مندرج در www.loor.irارسال ومارادر پربار نمودن آن یاری نمایند

آرشیو مطالب

موضوعات

آخرین پست های وبلاگ

امروز تولد پسر نامادری ام بود
تا باورم کند ستاره
روزگار من
مینا بنوش
جرعه آبی نثار گلی

سیقه سیلی
تا ....
برای سکوت
من نه از من

پیوند ها

امکانات

www.shereno.com www.shereno.com
Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig

آساره

آساره
فرهنگی -ادبی

آرشیو

تمامی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده