|
|
|
یکی بودیکی نبودتو یه شهرشلوغ پلوغ پسرکوچولویی بودکه خیلی دلش می خواست یه فرشته مهربون روببینه وهمیشه این ورواون ورسراغشواز همه می گیره تااینکه یه روزبعدسالها گشتن وگشتن وپرسون پرسون کردن اتفاقی یکی شونومی بینه و خیلی خوشحال می شه می ره پیشش وباهاش دوست می شه (اینجوری هم که نبوده فقط فرشته ها چون مهربونن زودی با بقیه دوست می شن) فرشته هم باهاش دوست می شه وبهش میگه نباس با هیشکی دعوا کنه ونباس کسی رو اذیت کنه و....اون هم هرچی فرشته می گه گوش می کنه یه روز ازدهنش می پره وبه فرشته می گه فرشته جون آساره من می شی فرشته اولش حرفی نمی زنه وبعدش می گه باشه ولی یه شرط داره پسره می گه بگو وفرشته شرطش رونمیگه(یعنی میگه بعداٌ می گم) اون هم چون فرشته مهربون رودوست داشته قبول می کنه ولی روزای دیگه فرشته بهش می گه نباس اينجوري دلت برامن تنگ بشه و منو دوست داشته باشی پسره ناراحت می شه ولی به وری خودش نمی اره وبه فرشته مهربون میگه آخه چرا ؟فرشته مث دفعه قبل اولش حرفی نمی زنه بعدش میگه اخه آخه تو نباس اينجوري منو دوست داشته باشی تو باید یادبگیری نگی کسی رواينقددوست دارم كه نميتونم ازش جداشم تااذيت بشي فقط باس با همه دوست باشی وخودت هم قوی شی پسره دوباره حرفی نمی زنه وپیش خودش میگه فرشته مهربون که نمیخوادمنو از خودش دورکنه من می خوام مث فرشته مهربون باشم ولی چکارکنم الان نمی تونم شایدهم اصلابلد نیستم از اون روزبه بعد پسره پیش خودش فرشته دوست داره ولی به اون نمیگه اینو هم بهتون بگم که پسرک یه روزیواشکی به من گفت که دوست داشته با اون به شهر فرشته ها بره واونجا رواز نزدیک ببینه اخه اون به هرکی میگفته من می خوام به شهرفرشته ها برم هیشکی حرفشوباورنمی کرده وتوخيال خودش هم هميشه مث فرشته ها فكرمي كرده خلاصه چند وقتی از این ماجرا می گذره پسره همش ارزو می کنه یه روزفرشته باهاش مهربونتر بشه حالشو بپرسه یواش یواش نشونی شهرفرشته هاروبهش بگه بهش یادبده چه جوری مث اونا بشه وازاین حرفا اخه اون همیشه از این واون شنیده بود که فرشته ها خیلی خوبن وچرا فرشته با اواينجوري بود نمی دونست ودوست داشت یه روز اینقدر التماس کنه اینقدر گریه کنه که فرشته اونو نوازش کنه ودستشوبگیره وبا خودش ببره تا اون بالا بالا ها جایی که هیشکی نباشه فقط فرشته باشه وفرشته آخه آخه هیشک رو ندیده بودمث اون باشه ومی گفت فقط یه آساره اس که نه بلده دروغ بگه نه بلد بد بگه نه هیچ کاربد دیگه ای منم اونو خیلی دوست دارم وبعدش می زد زیر گریه ومی گفت چه کارکنم که اساره یا همون فرشته مهربون منو اذیت می کنه کی دیده کجا شنیدی فرشته ها اذیت کنن بعدش هم یه بغض دیگه روتو گلوش می شکست ومی گفت اگه فرشته ها بد با شن دیگه کی خوبه القصه یه سال دوسال چندسال گذشت وپسرک قصه ما هنوزم که هنوزه همه اش آساره شو صدا می زنه وروز وشب یواشکی گریه می کنه وطبق قولی هم که به اون داده همه روهمه آدما حتی آدم بداروهم دوست داره وآرزوش اینه یه بار اساره صداشوبشنوه وبهش بگه کوچولو بیا پیشم .....
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387
ساعت 19:42 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
تمامی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد طراحی شده توسط
یاس تم
|
|